دومین سونوگرافی(نگرانی های مادرونه)هفته ی8
امروز که چه عرض کنم از دیروز یه کم دل دردو دل پیچه گرفتم کمرمم درد میکرد شب بابا هادی اومد هر چی
دل دلریم میداد که هیچی نیست منم انگار نه انگار استرس تمام وجودمو گرفته خلاصه از خونه ی مامانم
که اومدیم من که خوابم نمیبرد بابا هادی زنگ زد بیمارستان عرفان گفت من خانومم حالش خوب نیست
میشه بیایم بیمارستان خانومه پشت تلفن گفت اگه دل دردش خیلی شدیده و نمی تونه تحمل کنه بیاین
هر چی بابا هادی گفت بریم گفتم نه خوب میشم اما هر کاری میکردم خوابم نمیگرفت بابا هادیم شروع کرد
یه بازی که اختراع کرده بود و انجام دادن هر چی دمه دستش بود و می خواست روی زمین وایسونه یه جوری
که نیفته مثلا خودکارو گوشی و هرچی خلاصه اتقد من و خندوند که احساس کردم حالم بهتر شده وکم کم
خوابم گرفت و خوابیدم
فرداش رفتم خونه ی مامان اینا اما بازم حالم خوب نبود اصلا نمیتونم بگم چه حالی بودم مامانم گفت بریم
بیمارستان پاشدیم حاضر شدیم رفتیم قسمت بلوک زایمان اونجا یه دختره خوش اخلاقی بود هی بهم
گفت پاشو بابا چیزیت نیست خلاصه فشارمو گرفت و بعد زنگ زد به دکتر دکترم گفت یه سونوگرافی
بده اگه خوب بود مشکلی نیست بعد با مامانم رفتیم سونوگرافی دوباره نینیه نازمو دیدم خدا جونم
باورم نمیشه همه ی حال بدم به خاطر استرس بود بعد از اینکه نینی رو دیدم انقد حالم خوب شد که
نگو
مموشه نازم امروز که دقیقا 2.4.92 شما 16 میلیمتر شدی و ضربان قلبتم 158 بود
خانوم دکترم گفت همه چی خوبه خدا جونم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
اینم دومین عکس نینیه ناز من در 8 هفته گی



دومین سونوگرافی(نگرانی های مادرونه)هفته ی8
